ایران:باشه عروسک خوشگلم باشه سنگ صبورم باشه عزیزم
راستش اولش باید یه رازو بهت بگم قول بدی همینجور که من اونو تودلم نیگه داشتم تو هم به کسی نگی باشه قول میدی؟
مهری :باشه قول میدم قول قول
ایران:راستش من بچه واقعی حاج خانم نیستم نمیدونم پدرو مادرم کی بودند وچی بودند برای همین هم دوتا عروسکی که از پدر ومادرم ساختم همیشه تغییر شخصیت میدهند ولی میدونم خیلی با فرهنگ بودند وبا هوش وخانم وآقا ومتشخص .آخه از هوش وذکاوت ونجابت خودم فهمیدم.
حاج خانم میگه وقتی که هنوز نافم نیفتاده بود دم در خونه پیدات کردیم که توی یه سبد بچه نو وتر وتمیز خوابیده بودم مرحوم حاج آقا که از تجارتخونه میاومد خونه منو دیده بود وداد زده بود:
حاج خانم حاج خانم بدو بدو بیا اینجا
حاج خانم هراسان:چیشده حاج آقا اتفاقی افتاده سلام علیکم
حاج آقا:سلام علیکم این چیه اینجا گذاشتی؟
حاج خانم :چی حاج آقا من نذاشتم وای چه بچه نازی چقدر خوشگله دخترم هست!
حاج آقا:بچه ؟! استغفرا.... مال کدوم بی انصافیه ؟پاشو پاشو ببریم مسجد شاید صاحبش پیدا بشه .
حاج خانم:چشم حاج آقا اجازه بدین رم چادرمو عوض کنم
پس از مدتی
حاج آقا : نمیخواد خودم میبرمش
بیست دقیقه ای که گذشت دوباره صدای حاج آقا بلند شد: بیا زن بیا اینو بگیر
حاج خانم دوان دوان:وا حاج آقا شما که دوباره برش گردوندین
حاج آقا:هیچی فعلا باشه
حاج خان :یعنی چی حاج آقا ؟بچه مردمو که نمیشه .تازه الان شیر میخواد و....
حاج آقا:دلم نیومد ببرمش گفتم اگه میخواستنش که نمیاوردنش در خونه ما
ایران :ولی من فکر کنم حاج اقا خودش منو اورده بود یعنی من بچه حاج اقا بودم ولی مادرم کیه نمیدونم.
مهری :برو بابا توام به بار میگی من بچشون نیستم یه بار میگی هستم دیوونه ای بخدا
حاج آقا :حاج خانم ببین این بچه چش شده داره گریه میکنه
حاج خانم:دارم نبات داغ درست میکنم آقا شیر که نداریم راستی باید چندتا قوطی شیر بخرید تا ببینم کدومشونو قبول میکنه با یه چند تا لباس و شیشه شیر و....
حاج آقا با شوقی در نگاه :چشم هرچی شما دستور بدین ضمنا اسمشم بذارین ایران
آیران؟! ایران؟! حاج آقا چرا ایران؟
حاج آقا :یعنی تونمیدونی که من ایرانو چقدر دوست دارم همین که گفتم.
حاج خانم زمزمه کنان زیر لب :آره معلومه ایرانو چقدر دوست دارین معلوم نیست اسم کی ایرانه؟ اگه منظورش کشور ایرانه که همش تو حجره اش داره جنسهای ایرانی رو میفروشه به این افریقاییها وکشورهای بد بخت وبجاش دعوتش میکنن توکشورشون اونوقت من بدبخت باید اینجا بمونم یا میهمانداری این قولها رو بکنم .هرچی هم بهش میگم اقا همه میرن اروپا امریکا بروبا اونا معامله کن میگه نه تونمیفهمی اون انگلیسیهه هم زیادیه باید از شرش خلاص بشم خودش میدونه ولی تقصیر من چیه ؟بچه داره که نمیشه .خدایا چقدر بزرگی که این بچه رو فرستادی
خدایا متشکرم باشه اسمشهم باشه ایران چه فرقی میکنه چشم حاج آقا چه اسم قشنگی خیلی هم خوبه خدا کنه سالم باشه.
خوب بعدش چیشد این مهری بود
ایران:هیچی ما شدیم بچه اینا تروخشکمون میکردن لباس میخریدن گردش میرفتیم مدرسه فرستادنمون ماهم ناز میکردیم بعدش مهمونداری میکردیم وهزارتا کار دیگه
حاج اقا حدود سی سالی از حاج خانم بزرگتر بود شصت سالی داشت حاج خانم بیچاره هم سی سال داشت وولی بعداز ۱۶ سال هنوز بچه دار نشده بود
صبح روز بعد حاج آقا در حالیکه کلاه دور دارشو کج میکرد وصداشو صاف میکر :حاج خانم راستی ظهری مستر میاد چیزی کم وکسر نداریم ؟
حاج خانم با خودش کوفت بخوره خبر مرگش .نه حاج آقا فقط شربتشو با خودش بیاره
حاج آقا با خودش :شربتشو بیاره یه شربتی نشونت بدم کیف کنی
حالا دیگه من هشت نه سالی داشتم مردای زیادی از کشورهای مختلف میاومدند ومیرفتند حاج آقا هم کم کم پیر میشد ومریض بود نه اینکه مردنی باشه نه تازه چند سال بعدش مرد خودت یه یادته ولی خوب مرض احوال بود حاج خانم هم که احساس میکرد اگه حاج آقا بمیره ممکنه ضرر بکنه همیشه دعای بچه رو میکرد واز خدا میخواست خدا یه بچه بهش بده یه روزهم که خونه خیلی شلوغ بود از لیبی اومده بدن از مصر از سودان از اتیوپی از آنگولا یارو مستر انگلیسی هم بود حاج خانم منو صدا کرد :
ایران ایران بیا مادر بیا اینجا
بله مامان
بیا دخترم کارت دارم
بله مامان
بشین میخوام باهات حرف بزنم
چشم مامان بذارین این عروسکمو بخوابونم ببینین چقدر خوشگله اسمش مهریه
نه مادر هیچکی نباید اینجا باشه غیر از من وتو مهری پهری سرم نمیشه
باشه مامان :ببین مهری معلومه مامانم میخود حرف مهمی بزنه تو ناراحت نباش همینجا مواظب مرغها باش تا من بیام
بله مامان
آفرین بشین کنارم
سر منو گرفت تو بغلش وکفت ببین دخترم تو دیگه نزدیک نه سالته با ید نماز بخونی روزه بگیری حیف تو دختر به این پاکی نیست
ولی مامان من که بلد نیستم
خودم یادت میدم دخترم ولی دوتا شرط داره
بله مامان قبوله
اولش یه رازه دومش یه خواهش
راز؟چه رازی ؟راستش احساس بدی کردم
ببین دخترم هشت نه سال پیش بود که خدا تورو به من داد ولی ولی نه مثل همه بچه ها
مامان حتما سروته بودم مگه خدا فرق میذاره
ببین ایران باید طاقتشو داشته باشی اصلا اول خواهشمو میگم
با شه مامان جون
اگه من نماز وروزه یادت دادم باید توی اولین نمازت یه دعا برای من بکنی واز خدا چیز مهمی بخوای آخه توپاکی ومعصوم خدا حرفتو اونم تونماز اولت قبول میکنه
باشه مامان چیه
وقتی نمازو یاد گرفتی هردوتاشو بهت میگم پاشوبرو تا ببینم این مستر پشت در اتاق چیکار میکنه؟!
درحالیکه ایران میرفت به سمت اتاق پشتی که بخوابه حاج خانم هم چادرشو سرش کرد ورفت دم در
بله مستر مشکلی بود؟
مستر با حالت تهوع :آره خانم حاجی دل درد میکنه داور خواست .
حاج خانم گفت چشم شما بفرمایید میدم ایران براتون بیاره ورفت که عرق نعنایی چیزی درست کنه حواسش به پشت سرش نبود که مستر هنوز نرفته وچادرشو برداشت وآومد اتاق پشتی
چی شده مامان
نمیدونم این مستر چی کوفت کرده دارم براش عرق کوفت درست میکنم بیا ببر براش
من هم بلند شدم وسینی بدست راه افتادم حاج خانم هم پشت سرم
خدا مرگم بده این مرتیکه که هنوز اینجاست چادرم چادرم ؟
ومستر درحالیکه میخندید شربت نعناع را سرکشید وگفت:خانم حاجی شما شربت خوب دارید ما خوب شد اگر دوباره دل درد گرفت آمد.
حاج خانم از خجالت سرخ شده بود وقلبش هم میخواست از توی پنجره بیرونو نگاه کنه آخه تا اونروز حتی گنجشکهای حیاط هم حاج خانمو بدون چادر ندیده بودند.
خوب ؟
خوب که خوب بهتر شدی مهری جون
آره ایران عزیزم دستت درد نکنه منم شربت نعناع میخواهم .
خوبه خوبه تو دیگه لوس نشو
خوب بعد چی شد
هیچی فردا صبح حاج خانم نیت کرد که تکلیف این مهمونهارا روشن کنه ودست از دل برداشت وگفت:
حاج آقا توروخدا این مهمونهاتو کم کن بخدا خوبیت نداره ایران هم داره رشد میکنه این همه مرد وا وا وا حرفشو قطع کرد وادامه داد حاجی اینا دیگه از کجا اومدن این هندی پاکستانیا چیه این دیگه جابونیه چینیه؟ اینها از کجا اومدن ؟این یکی هم که مثل کفاش افغانی سر کوچه است که ؟! یکی از اونا بجای حاجی گفت سلام کرتاهی ما از پاکیستان امدیم برنج به حاج آقا فروش مکنیم .
حاج آقا هم گفت حاج خانم شما بفرمایید
ضمنا مستر هم از شربت نعنات خیلی تشکر کرد.
خلاصه دوشب بعد دوباره دل مستر درد گرفت ولی حاج خانم حواسش به چادرش بود ولی قلبش از پنجره بیرونو نگاه میکرد بعداز چند روز هم که میخواست بره انگلیس گفت حاج آقا ما از خانم حاجی تشکر کرد اگر از این شربتشان بدهند به ما ببریم فامیلی خوش حالی میکند اگر خانم حاجی چیزی هم از انگلیس دلش خواست من بیاورم براشان.
حاج خانم هم یک شیشه عرق نعناع دو اتیشه آورد وپیچید توی روسری خودش وداد به مستر وگفت باید ثلث لیوان از این بریزی سه قاشق شکر بقیه هم آب شیرین کنی بخوری بعدش هم خداحافظی کرد وزود رفت.
چهار هفته بعد که مستر بر گشت کلی سوغات برامون آورده بود پارچه کت شلواری انگلیسی برای حاج آقا
یک پارچه حریر ودوتا گوشواره ویک گردنبند هم برای حاج خانم برای من هم یک بسته شکلات خوش مزه
دوسه شب بعد دوباره دل درد مستر شروع شد واومد دم در اتاق
حاج خان با سلام علیک :وا خدا الهی مرگم بده مستر دوباره چی شد بخدا شما باید به دکتر مراجعه کنید
مستر هم گفت خانم حاجی من انگلیس دکتر رفت شربت نعناع خورد ولی خوب نشد شربت نعنای شما خوب میشوم دکتر من شما هستید بعدش هم بدون تعارف اومد داخل ونشست
حاج خانم دست پاچه رفت اتاق پشتی ومن هم گوشه اتاق به مستر لبخند میزدم
مستر هم یه بسته شکلات بهم داد وگفت برو برای خودت بازی کن
منهم رفتم توی اتاق پشتی وخواب رفتم نمیدونم چقدر خوابیدم فقط احساس کردم یکی گریه میکنه
دیدم حاج خانم داره گریه میکنه واستغفرا... میگه گفتم مامان مستر کجاست گفت نمیدونم
فردا که حاج خانم صبحانه میهمانها را آماده میکرد صدای خنده حاج آقا ومستر را شنید : مستر امروز خیلی شنگولی ؟دل دردی چیزی ؟
مستر با لبخند بر لب:نه خانم حاجی لطف کرد شربت خلی خوبی داد فکر کنم از چشمه آب حیات بود.
وحاج خانم بود که سینی را گذاشت ورفت
مگر حاجی شبا کجا میخوابید چرا پیش شما نمی اومد
چه میدونم حاج خانم میگفت دهانش بوی نجاست میده هر وقت هم که میخواست بیاد میبایست روزه باشه
بعد؟
هیچی شب حاج خانم غذای خیلی خوشمزه ای که حاج آقا دوست داشت درست کرد وبه من گفت برو به حاج آقا بگو امشب شام را با خودمان بخورد
حاج آقا:چطور شده حاج خانم مهربون شده ومارو تحویل میگیره؟
خلاصه شب خوبی بود سه تایی با هم شام خوردیم وسفره که جمع شد حاج آقا تا حاج خانم ظرفهارو جمع وجور کنه :چطور ی بابا ؟مدرسه خوبه؟ بابا الان تابستونه مدرسه تعطیله.
میدونم میخواستم سر به سرت بگذارم حالا اون بالشت روبده تا چرتی بزنیم.
حاج خانم بالشت به دست گفت حاج آقا یک کمی تامل کنید امشب شب بزرگیه
حاج آقا : چطور من که مناسبتی نمیبینم
درسته که شما هیچ وقت کسی رو نمیبینید ولی امشب شب این ایران خانومه ماهه.
من وحاجی با تعجب؟!!
آره ایران خانم نماز یاد گرفته یک قولی هم به من داده ولی میخواستم شما هم بنده نوازی کنید وشاهد قول باشید وکمک من وکمک ایران .
ما در خدمتیم ماشا.... دخترم به همین زودی انگار همین دیروز بود که خدا ملوک رو به من داد
بابا ملوک کیه اسم من ایرانه
اره بابا جون حواسم پرت شد
حاج خانم توی دلش :ملوک دیگه کیه ؟نکنه یه دختر دیگه هم داره ؟نکنه اسم زنش ملوکه ؟ولی بدرک الان وقت منه باید استفاده کنم اگر نه؟ دخترم برو وضو بگبر بیا باید به قولت عمل کنی
ولی شما گفته بودین یه رازو میگم
هیس باشه بعدش میگم
حاج خانم جا نمازو پهن کرد وگفت :حاج اقا این ایران دختر پاکیه معصومه میدونم که توی اولین نمازش هرچی از خدا بخواد خدا قبول میکنه تورو خدا حاج آقا شما هم کمکم کنید ایران جون توروبخدا مادر
حاج خانم گریه کنان ادامه داد :توروخدا مادر من که آبرویی ندارم تورو خدا توی دعای نمازت از خدا بخواد یه بچه به من بده حاج آقا تورو خدا شما هم کمک کنید توروخدا .
من که هاج وواج موندم پیش خودم گفتم مگه مادرم بچه نداره پس من کی هستم وحاج خانم دوباره
توروخدا ایران توروخدا حاج آقا .منهم مونده بودم که من باید نمازو بخونم ودعا کنم پس حاج آقا این وسط چیکاره است؟
حاج آقا با صدای گرفته ای باشه ولی اشکال از خودته خانم باشه ایران بابا براش دعا کن انشا...پس از چند سال از دعای تو جواب بگیره .فهمیدم که حاج آقا هم میبایست اجازه بده که من نماز بخوانم
من هم توی هردوتا نماز برای مادرم دعا کردم . شب هم بابا کنار ما خوابید .
از فردا مادر تو خودش بود شاید بخاط خواهشی که از من کرده بود شاید بخاطر التماسی که از حاج آقا کرده بود نمیدونم .مامان مگه تو نگفتی یک راز بزرگی هم میخواهی به من بگی؟
مادر با چشمان قرمز :میگم مادر میگم.
خلاصه چند روزی که گذشت مادر حالش بد شد استفراغ میکرد اوق میزد رنگش زرد شده بود بدری خانم هم هی دور مادر می چرخید ومیگفت خدارو شکر خدارو شکر دخترم بالاخره جوابتو گرفتی .
حاج آقا هم رنگ وروش باز شده بود وهمش منو تحویل میگرفت میگفت دخترم عاقبت به خیر بشی که دل مادرتو شاد کردی آفرین میدونستم واقعا میدونستم لقمه حلال یعنی همین.
من هم که گیج ومات نمیدونستم چه اتفاقی داره میافته از یه طرف ناراحت حاج خانم بودم از یه طرف خوشحال از لبخندهای بابا ولباسی که برام خریده بود ولی من همش تو فکر راز مادرم بودم .مامان راز؟
مادر با عصبانیت :گفتم مادر بعدا میگم میگم میگم. اصلا اصلا هیچی مادر شاید خودت بعدا بفهمی.
من هم دیگه هیچی نگفتم چون نمیخواستم حاج خانم ناراحت بشه ولی حس عجیبی بود که منو دچار ترس میکرد
یه چند ماهی دورو بر خونه خلوت شده بود دل مامان باد کرده بود فکر کنم میخواست بمیره بابا هم برای همین گفته میهمان کمتر بیاد
یه روزهم مامان شروع کرد به جیغ زدن وهوار کشیدن من که مردم همش میگفتم خدایا مادرمو برام نگه دار بدری خانم کجایی مامانم بیا توروخدا بیا مامانم داره میمیره
ساکت باش بچه ببینم خدا نکنه .آب آب جوش
سریع رفت آب جوش آورد وبعدش هم صدا ی به نظر صدای بچه بود وای خدایا شکرت مامانم بچه داره مامانم بچه داره بابا بابا مامانم بچه اورده وای چه دختر نازی چه موهای بوری مثل طلا چقدر سفیده بابا بابا مثل طلایه دختره مثل خودم از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف حس عجیبی منو میترسوند بابا بابا اسمشو بذارین روحی نه ببخشید کوکب بابا باشه
حاج آقا هم خوشحال هم ناراحت :باشه بابا ولی کاش داداشی داشتی ..
برای شب شیشه کلی میهمان داشتیم دوباره از مصر ولیبی وهند وافغانستان وچین و....ومستر هم بود نمیدونی مستر از همه بیشتر هدیه آورده بود وای چه لباسای نازی دوتا کفش کوچیک فسقلی .برای حاج خانم هم کلی هدیه آورده بود چقدر خوشحال بودیم ومن ....اونروز غیر از بابام هیچ کس منو تحویل نگرفت حتی حاج خانم اصلا حاج خانم بعدا هم منو مثل قبل تحویل نگرفت ولی من کوکبو دوست داشتم بهش میگفتم کبکو.
مادر ایران بیا دخترم لباساتو مرتب کن همین روزها باید بری برای ثبت نام دانشگاه
آره بابا جون باید دختر من شیک ترین دختر دانشگاه باشه
اینها دیگه کی هستند ایران تو خیلی نامردی تو منو دوست نداری رفتی عروسک جدید درست کردی
نه بخدا مهری جون آخه از روزی که حاج خانم وحاج آقا چشمشون به کبکو افتاده منو تحویل نمیگیرند منهم دوتا عروسک دیگه برا خودم درست کردم یکی بابامه یکی مامانم. راستی تو میدونی قوی ترین حیوون دنیا چیه ؟
نه چه ربطی داره ؟ آخه من داره از این کوکب بدم میاد میخوام یه عروسک درست کنم که که قویترین حیوان روی زمین باشه واونو بخوره
نه نمیدونم ولی قبلنا حیوونهای قوی هیکلی مثل فیل روی دنیا بود نمیدونم
آره آفرین راست میگی اسمشون ماموته ماموت اصلا هر وقت رفتم دانشگاه یکی درست میکنم که هم توی دانشگاه مواظب من باشه هم هم مواظب تو وپدر مادرم هم کوکبو بخوره!
ایران ایران بیا کارت دارم بیا این بچه رو بگیر سرگرمش کن تا برم ناهار درست کنم
میهمانهای حاج آقا میآمدند ومیرفتند کوکب دوسالش بیشتر شده بود وحاج آقا هم هر روز حالش بدتر میشد راستش خیلی توی خودش بود مستر هم کم میاومد نمیدونم چرا حاج آقا هم دلش نمیخواست اونو ببینه.
کم کم حاج آقا نفس تنگی گرفت افتاد روی جا مستر از انگلیس براش دارو میاورد ولی حاج آقا میگفت این داروها زهر ماره برای من نمیخواهم.
گومبا گومبا گومبی این دوست افریقایی حاجی بود هان چیه سلطان چیه چی میگی؟
حاج آقا اون مزرعه نیشکرتون رونمیفروشید
قابل شمارو نداره پیش کش
سلام حاج اقا بد نباشه بلا بدور
هان سلام شمایید جناب بیگ سلیمانوف چقدر خودموبه شما نزدیک میبینم
خوب حق هم همینه ما با شما زبان مشترک داریم فرهنگ مشترک داریم معامله هم که میکنیم راستی حاجی اون مزرعه شمالی پرورش خاویارتو من وچندتا از دوستان میخریم چی میگی ؟
والا چی بگم هرچی شما بگین من که کسی روندارم بعد از من اینهارو جمع وجور کنه این دوسه تا دختر هم که چیبگم باشه فروختم .
حاجی آگا سلام کرتاهی حال شما خوب باشد
سلام سردار از پاکستان چه خبر ؟محصول برنجت چطوره ؟
خوبه حاج آقا خدارو شکر میکنیم
حاج آقا یه تانکر حمل گاز داشتی ؟
دوتا داشتم
خوب دوتا ما با این رفیق هندیمان میخریم .
حاج آقا نفروش تورو به خدا نفروش این صدای سیاوش خان بود که اومده بود احوال پرسی حاج آقا
حاج آقا خودم تعهد میکنم همشونو سرکشی میکنم چهارتا از بچه های لوطی محلم میبرم میگذارم کارهاروردیف کنند نفروش حاج آقا داری مجانی میدی حداقل به فکر ایران باش
تشکر پهلوون تشکر همین پولهارو که بگذارم توی بانک خودش برای هفت نسل بعدی جواب میده
حاج آقا السلام وعلیکم احلن وسهلن انا میخواستم بگم اون ویلایی که در جزیره مالک هستی ماذا فی؟مبلغ چنده
نه شیخ اونو نمیفروشم خوش آمدید سلام علیکم اونو میخاهم برای ایران بعدش هم یکی نیست شش تاست توی ششا جزیره
فکر میکنم حاجی حالش خوب نیست همه چیز رو دوتا میبینه .این مستر بودکه ادامه داد:
حاجی اون شمعدونهای نقره واون سفال چینی های بدر نخور توی انباریتو بگم بیان بریزن بیرون تمیز کنن تابستونها بری اونجا خنک تره
نمیخوام اولا اونا آشغال نیست عتیقه است دوما من اگه تابستونا گرمم شد میرم ییلاق خودم
مستر:خوب عتیقه من آنهارا فروختم به سمساری دوره گرد نمیدانستم عتیقه هستن خواستم خوش خدمتی کرده باشم.
آره جون خودت من آگر به این روز افتادم هم از دست توی نمک به ...... استغفرا.....
حاجی توروخدا نفروش نده من خودم نوکریتو میکنم
این دفعه آقای دکتر هم که درس خونده بود به پشتیبانی از حرف سیاوش اعلام کرد راست میگه حاج آقا حیفه زحمت کشیدی کلی سختی کشیدی مجانی نده به اینها اعتماد نکن تو که میخواهی دور بریزی بده همین بچه های محل .کار خیر کن دوتا مدرسه بیمارستانی دانشگاهی چیزی عروس دومادی بخدا تا قیامت پشت سرت دعا میکنند ولی اینجوری فکر نکنم حتی مراسم ختمت هم بیان .آخه خیلی آسایش برای محل گذاشتی با این میهمانها
هر روز یه آدم غریبه هرروز یه دعوا هر روز یه از خود راضی چی بگم حاجی نفروش خدارو خوش نمیاد.
استراماسه حاج آقا بخیری وطن دار حاجی جان دافغانستان برات جنس آورده کردم ملس درجه اول دوای دردته میدم برات مخصوص بکارند برای پنجاه سال دیگرهم که بخواهی پیش فروش میکنم وکاشته میکنم زمینش را هم همین مستر خودمان شناخته کرده بذر خوب هم داده
خلاصه مهری جون همه دوستان بابا به هر شکلی تونستند بابای بدبختو سرکیسه کردند حاج خانم که دید اوضاع خرابه صدایم کرد قلبم تپید به شدت تپید حس عجیبی منو ترسوند
بله حاج خانم ؟ سلام
سلام به بابات بگو ناهار حاضره
چشم حاج خانوم
میهمانها شروع کردند به ناهار خوردن ومنهم با کوکب بازی میکردم تا خواب رفت .توهم برو تواتاق پشتی یه چیزی بخور .چشم حاج خانم
بعد چی شد ؟هی ایران خوابی ؟بعد چی شد ؟حاج آقا تمام اموالشو داد ؟خوابی ایران ؟خوابی؟
مهری جون توهم بخواب دخترمون فردا باید بره مدرسه این صدای عروسکهای جدید ایران بودند که با مهری صحبت میکردند.پدر ومادرش
فردا مهری تا ساعت ۱۱ خوابیده بود ویک دفعه با شوکی مثل زلزله بیدار شد
وای وای بدادم برس خدا ایران مامان ایران وای وای موهام
دوباره این کوکب بود که مهری رو اذیت میکرد همون موقع حاج خانم کوکبو صدا کرد وگفت بیا صبحانه بخور
اخیش راحت شدم این دختره آخرش منو میکشه ای کاش زودی یکی میاومد خواستگاریم ودستمو میگرفت از این خونه میرفتم ولی بعدش با خودش فکر کرد پس ایران چی میشد ؟ فکرشو عوض کرد وگفت کاش ایران هم عروس میشد همراه هم میرفتیم خونه ایران بعد دوباره فکرشو عوض کرد و گفت ولی ایران که میخواد بره دانشگاه!
یک ساعتی از این جریان گذشت کوکب دید خدا مرگم بده پدر ومادر ایران کجایند حتما کوکب اونهارو با خودش برده
چی جواب ایرانو بدم خدا خدا چقدر بدبختم من
ای وای کوکب چرا داد میزنی چرا دوباره قیافت به هم ریخته است ؟
کوکب با دلهره :ببخش منو ببخش فکر کنم کوکب پدر ومادرتو برده
ایران خنده کنان نه عزیزم امروز پدر ومادر با من اومدن مدرسه بذار
بعد ایران عروسکهایی رو که تو کیفش گذاشته بود در اورد وکنار عروسک مهری گذاشت.
ایران ایران
این صدای حاج خانم بود که در ادامه گفت :مواظب بچه باش تا من سفره رو بندازم .یه افتابه لگنی چیزی هم ببر بر بابات دستهاشو بشوره خدارو شکر امروز فقط خودمونیم ومستر همه با هم غذا میخوریم
چشم حاج خانم
سلام بابا سلام دخترم
سلام مستر
هلو دوشس ماشا... خانم شده اید باید همین روزها شمارو در کالج ببینیم درستان هم که خوب است این روزها اگر کمی سعی کنید زود پیشرفت میکنید اوه کوکب خانم هم که اینجاست بیا اینجا تو هم الان دیگه داری بزرگ میشی
بابا صددفعه گفتم که این بچه رو توی این اتاق نیاور میزنه همه چیزو میشکنه نمیبینی این اتاق پر از جنس عتیقه است این صدای به شدت عصبانی حاج اقا بود یه چیزی هم زیر لب زمزمه کرد که فقط مستر ش فهمیده میشد .
پس از ناهار وجمع وجور کردن سفره وظروف همه خواب رفتند حتی پدر و مادر ایران
اینها هم که همش کارشون شده خوردن وخوابیدن چشمشون افتاده به این یه قرون دهشاهی فکر کردن راحتن فکر نمیکنند فردا من میخوام برم دانشگاه شاید خواستم عروس بشم جهازی چیزی
ایران بود ومهری تو نمیخوابی ایران جون ؟
نه بابا حالا وقت خواب نیست اینقدر کار دارم نمیدونی دبیرستان زحمتش زیاده تا این جونور کوکب هم بیدار نشده برم درساموبخونم جمع کنم وگر نه یک کتاب سالم برام نمیگذاره .
میگم چی شد که به فکر جهاز وعروسی افتادی نکنه ؟
نه بابا همین جوری گفتم تازه من بخوام کو شوهر خوب مرد این روزها به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد بخدا اگر کسی هم بیاد خواستگاریم اولا برای پولای بابام میاد دومش من میخوام وباید برم دانشگاه (واین در حالی بود که تصویر سیاوش اومد جلو چشماش)
ولی من دلم میخواد زود عروس بشم شاید یکی مواظبم باشه این کوکب اذیتم نکنه
چرا مگه دوباره
باشه از فردا توهم مثل مامان بابام بیا مدرسه وبعدش مشغول درس وکتاب شد
ایران ایران خوابی ؟ بترکی چقدر میخوابی هیچ کاری نمیکنی
آخه حاج خانم من که کلفت نیستم بعدش هم باید درس بخونم
خوبه خوبه خجالت نمی کشه دختره ...استغفرا....
چیه خانم چیه از جون این بچه چی میخواهی؟
حاج اقا بود نمدونم هر روز مریض تر میشه یا مشکل دیگری داره خصوصا هر وقت این مستر میاد خونمون بیشتر عصبانیه به کل رفتارش با حاج خانم عوض شده من را هم بیشتر تحویل میگیره حاج خانم هم انگار نه انگار اصلا حاج اقا رو تحویل نمیگیره.
ببینم دختر اون چیه پشتت قایم کردی ؟
کدوم اوه اره اینو میگی اینو مستر بهم داد نمیدونم از کجا فهمیده دلم میخواد یه ماموت داشته باشم ببین چه عروسک خوشگلیه !
اوه اوه اینو کنار من نذاری ها همه رو له میکنه مواظب مامان بابات هم باش
ناراحت نباش فردا پنجشنبه است خودم برات یک شوهر خوبی درست میکنم که مواظبتم باشه تا هم ماموت لهت نکنه هم کوکب اذیتت نکنه.
یکی از دوستان همکار اعلام نمود بهتراست اسم روحی را تغییر بدهیم ممکن است برای بعضی ها ایجاد شبهه نماید تیم هم قبول کرد آقا اون که دختر همسایه آقای ...بود این یکی روچیکار کنیم ؟
آقا بذار کامبیز
آقا کجایی کامبیز که اسم پسره روحی که دختره!
خوب بذارین بذارین بذارین کوکب
قبوله آقا کوکب ولی روحی با مسما تر بود
بگذریم وبرگردیم به ایران
ایران:چی شده مهری
وای خدا مرگت بده روحی ببخشید کوکب ببین چی سر این عروسک بیچاره آوردی؟
ایران گریه کنان رفت سراغ حاج خانم مادر کوکب
حاج خانم :چیشده چرا دوباره گریه میکنی ایران ناسلامتی تو ده سال از کوکب بزرگتری خودتوهمبازی این میکنی؟
ایران:اخه حاج خانم ببینید چی سر مهری بیچاره آورده سروته شده آخه شما میدوننین که تنها مونس من این عروسکهام هستند واوناروخودم با زحمت درست کردم انشا...همین روزها دانشگاه قبول میشم میرم تا ببینم کوکب خانم چیکار میکنه؟
حاج خانم :عزیزم انشا...که قبول بشی ولی خدا نکنه که توبری اگه بری من یکی که دق میکنم آخه توسنگ صبور منی اینو که خوب میدونی.
ایران:خوب مهری ام سنگ صبور منه
ایران با دلخوری به سمت اتاقش رفت وشروع به صحبت با مهری کرد ودوباره اونو درست ومرتب کرد
همینجور که موهاشو مرتب میکرد مهری ازش پرسید این جریان دانشگاه چیه؟
ایران:بعدا میگم
مدتی است که دلم میخواست پا به دنیای مجازی بگذارم ولی امان از تنبلی وامان از وسواس
باورتون نمیشه چقدر وسواس وشاید هم ترس
اولش اسمشو گذاشتیم اولدوز وعروسکهایش دیدیم اولدوز همه عروسکهایش خوب بودند بعدش هم پا توی کفش
اون نویسنده مرحوم وفقید کردن کار گروه ما نیست یا اصلا گروه خونی ما با اون مرحوم نمیخونه وتازه اصلا دوره وزمونه عوض شده واجازه نمیده این بود که این اسمرو انتخاب کردیم وعلتش هم اینبود که اسم دختر همسایه قدیمی یکی از نویسندگان ما ایران بود وقبلا خاطر خواهش بوده بگی نگی اینکه مجرد هم مانده عشق ایران بوده خلاصه اینقدر عاشق بوده که نتونست طاقت بیاره وبا یه شرمی گفت راستش من قبلا خیلی عاشق ایران بودم اگه میشه اسمشو بذارین ایران وعروسکهایش وبقیه هم با خنده شیطنت آمیز دل بنده خدارو نشکستن وتایید نمودند این شد که ما شدیم ایران وعروسکهایش اومدیم خاطره هامون ایده ها مون نظرامون رو بگیم
وای مردم از دست این روحی توروخدا ایران کمکم کن تموم موهاموکنده سروته شدم بیا بدادم برس تموم جیباموگشته نمیدونم دنبال چی میگرده
ببخشید باید بروم مثل اینکه دوباره این روحی مهری رو اذیت کرده دختره حسود فهمیده برای مهری خواستگار اومده حسودیش شده منتظر کمک شما هم هستیم
